پدري همراه پسرش در جنگلي مي رفتند. ناگهان پسرك زمين خورد و درد شديدي احساس كرد.او فرياد كشيد آه... در همين حال صدايي از كوه شنيد كه گفت: آه... پسرك با كنجكاوي فرياد زد «تو كي هستي؟» اما جوابي جز اين نشنيد «تو كي هستي؟» اين موضوع او را عصباني كرد. پدر اين اتفاق را برايش اينگونه توضيح داد: مردم اين پديده را «پژواك» مي نامند. اما در حقيقت اين «زندگي» است. زندگي هر چه را بدهي به تو برمي گرداند. زندگي آينه اعمال و كارهاي نيك و بد توست. اگر عشق بيشتري مي خواهي، عشق بيشتري بده. اگر مهرباني بيشتري مي خواهي، بيشتر مهربان باش. اگر احترام و بزرگداشت را طالبي، درك كن و احترام بگذار. اگر مي خواهي مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش! اين قانون طبيعت است و در هر جنبه اي از زندگي ما اعمال مي شود. زندگي هر چه را كه بدهي به تو برميگرداند. به هر كس خوبي كني، در حق تو خوبي خواهد شد و به هر كس كه بدي كني، بدي هم خواهي ديد. زندگي تو حاصل يك تصادف نيست. بلكه آينه اي است كه انعكاس كارهاي خودت را به تو بر مي گرداند. پس هرگز يادمان نرود «كه با هر دستي كه بدهيم، با همان دست مي گيريم و با هر دستي بزنيم، با همان دست هم مي خوريم»
پس داد زد «تو ترسويي!» و صدا جواب داد «تو ترسويي!» به پدرش نگاه كرد و پرسيد:«پدر چه اتفاقي دارد مي افتد؟» پدر فرياد زد «من تو را تحسين مي كنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسين مي كنم» پدر دوباره فرياد كشيد «تو شگفت انگيزي» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت انگيزي». پسرك متعجب بود ولي هنوز نفهميده بود چه خبر است.
خیابان صیادان را از هرکه بپرسید همه میدانند حتی کسانی که در بیرون شهر فریدونکنار بیتوته میکنند. ولی بپرس خیابان سردار اثنی عشری ؟؟.........
متن فوق قسمتی از نگارش وبلاگ نماشون با آدرس www.mnk.blogfa.com بوده که جای دعوت از دوستان به مطالعه آن وبلاگ دارد..
خیابان صیادان را از هرکه بپرسید همه میدانند حتی کسانی که در بیرون شهر فریدونکنار بیتوته میکنند. ولی بپرس خیابان سردار اثنی عشری ؟؟.........
متن فوق قسمتی از نگارش وبلاگ نماشون با آدرس www.mnk.blogfa.com بوده که جای دعوت از دوستان به مطالعه آن وبلاگ دارد..
سلام .
مدت زمانیست که به وبلاگم سری نزدم ودلنوشته ای بنگارش نیاورده ام .چه کنیم زندگی یعنی همین بودن ونبودن ها .شاید وقتی دیگر
دوست عزیزی در وبلاگشان از وبلاگ من یادی نمودند که اولا امتنان از عنایت ایشان .وثانیا من وبلاگ نویس نیستم که کم کار یا پر کار باشم. فعال یا غیر فعال.وثالثا ایشان آنقدر بزرگوارند و جای استاد مرا دارند که از این به بعد اگر چیزی در وبلاگم آورم پوزش مرا بطلبند که حرفه ای عمل نمیکنم .
برخی از دوستان از من میپرسند که چرا نامش را تجارت یعنی کمک به دیگران انتخاب نموده ام ؟؟؟؟!
علت نامگذاری آن از یک تراوش ذهنی مخدوشی بود که...ادامه مطلب در آرشیو سخنی دارم ۹/۹/۸۵
چي ميشد اگه....
چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده، چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم.
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد، چون امروز اطاعتش نكرديم.
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود، چرا كه ديروز قادر به دركش نبوديم.
چي مي شد ديگه هرگز شكوفا شدن گلي را نمي ديديم، چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم.
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم.
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم.
چي مي شد اگه خدا در خانه اش را به رويمان مي بست چون ما درِ قلبهاي خود را بروي ديگران بسته ايم.
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم.
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
و چي مي شد اگه...
و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم؟!!!
اي كاش آدمها ميدانستند در انتظار چه هستند،
انسان مي تواند در انتظار همه چيز باشد، از هيچ تا لايتناهي، آري انسان حتي مي تواند در انتظار هيچ باشد، هيچ هيچ
مردماني كه از محبت و دوستي هراسانند، به ميان كويرها و خارها پناه ميبرند، تا چيزي از محبت نبينند،
ناگهان در ميان خار ها و كوير خشك شاخه گلِ خوشبو و زيبايي مي يابند كه تا آخرين لحظات عمرشان نيز نمي توانند آن را از قلب خود پاك كنند، واين است اعجاز محبت و دوستي.
قلب دو اتاق دارد، در يكي غم و در ديگري شادي لانه گزيده اند
مواظب باشيد هنگامي كه ميخنديد، بلند نخنديد تا غم بيدار نشود!!!!!
زيبايي به سيما و صورت نيست، زيبايي به نوريست كه از دل بر دل ميتابد.
گمان مبريد كه زمان عشق در دستان شماست، بلكه اين عشق است كه هرگونه شما را شايسته بداند هدايت ميكند.
ديوانگي نخستين گام رها كردن خودخواهي ست، تنها در ديوانگي است كه ميتوان ديد در پس پرده عقل چيست.
"خواستن و برآورد کردن"
از خداوند خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خداوند گفت: نه! من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري، از خداوند خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خداوند گفت: نه! رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند، از خداوند خواستم تا دردهايم را از من بگيرد، خداوند گفت: نه! رها کردن کار توست، تو بايد از آنها دست بکشي، و خود را رها سازي،
از خداوند خواستم تا شکيبايي ام بخشد، خداوند گفت: نه! شکيبايي زاده رنج و سختي است، شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است، از خداوند خواستم تا روحم را تعالي بخشد، خداوند گفت: نه! بايسته آن باشد که تو خود سر برآوري و ببالي، اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي، من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خداوند خواستم، و باز گفت: نه، من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر عمل و موردي لذتي به کف آري، سر انجام؛ از خداوند خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که خود مرا دوست دارد،
و خداوند گفت: آه ه ه ه ه، سرانجام چيزي خواستي که ما مجبور به اِجابت آن هستيم !!!! آدمي زاد گمان ميکند هر آنچه را که ميخواهد بايد به دست آورد، اما چنان نيست، هر آنچه را که جمع آوري خواهي کرد از دست خواهي داد و هر آنچه را که ببخشائي به دست مي آوري. روحمان را به پست نفروشيم؛ وهمچنين تنمان را، بلند بيانديش، که آن تنها سلاح توست. همه چيز در پايان خوب است،
اگر خوب نيست، بدانيد که هنوز به نقطه پايان نرسيده است
شهر هرت
شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن
شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه: دوباره لاف زدی؟؟
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن
شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام
شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه...
شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن
شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی..
شهر هرت جایی است که .......
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!
بیا لبخند بزنیم بدون انتظار جوابی از دنیا.بدان که روزی انقدر شرمنده میشودکه به جای جواب لبخند به تمام سازهایمان می رقصد...
گوته می گوید:
«اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند»، «اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند»، «اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد»، «اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند»، «اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد»، «اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست»،
و اما، اگر «عزت نفس نداری»، برو بمیر که هیچ نداری.»
ای خداوند!
به علمای ما مسؤولیت و به عوام ما علم
و به دینداران ما دین و به مؤمنان ما روشنایی
و به روشنفكران ما ایمان و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف و به پیران ما آگاهی
و به نشستگان ما قیام و به خاموشان ما فریاد
و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد
و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف
و به مبلغان ما حقیقت و به حسودان ما شكاف
و به خودبینان ما انصافئ و به فحاشان ما ادب
و به فرقههای ما وحدت و به مردم ما خودآگاهی
و به همهی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداكاری و شایستگی نجات و عزت ببخش!
. . . نمیدانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟
خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.
دیدم كه فاطمه نیست.
خواستم بگویم، كه فاطمه همسر علی است.
دیدم كه فاطمه نیست.
خواستم بگویم، كه فاطمه مادر حسین است.
دیدم كه فاطمه نیست.
خواستم بگویم، كه فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم كه فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است . . .
سالروز وفات بنت النبی بر شیعیان تسلیت
تقدیم به یک استاد
بار خدایا به من توفیق عشق بی هوس .
تنهایی در انبوهی از جمعیت .
دوست داشتن بی آنکه دوست بداند.
عطا فرما
طلا...
با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...
گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...
به بهشت نمي روم
اگر مادرم آنجا نباشد ...
شبي از شبها مردي خواب عجيبي ديد.او ديد که در عالم رويا پابه پاي خداوند روي ماسه هاي ساحل دريا قدم مي زندو در همان حال در آسمان بالاي سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.
او که محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد که گاهي فقط جاي پاي يک نفر روي شنها ديده مي شودو آن هم وقتهايي است که او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي مي کرده است.
بنابراين با ناراحتي به به خدا که کنارش راه مي رفت گفت:
پروردگارا... تو فرموده بودي که اگر کسي به تو روي آورد و تو را دوست داشته باشد، در تمام مسير زندگي کنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي کرد. پس چرا در مشکل ترين لحظات زندگي ام فقط جاي پاي يک نفر است، چرا مرا در لحظاتي که به تو احتياج داشتم تنها گذاشتي؟
خداوند لبخندي زد و گفت:
بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته ام.
زمانهايي که در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کني
به نام خدا با سلام و احترام :
ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آبهای اطراف ژاپن سال هاست که ماهی تازه ندارد. بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایق های ماهی گیری ، بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند.
ماهی گیران هر چه مسافت طولانی تری را طی میکردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می کشید .
اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی ها، دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این ماهی را دوست نداشتند.
برای حل این مسئله ، شرکتهای ماهی گیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند.
آنها ماهی ها را میگرفتند آنها را روی در یا منجمد میکردند.
فریزرها این امکان را برای قایقها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.
اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند. بنابر این شرکتهای ماهیگیری مخزنهایی را در قایقها کار گذاشتند و ماهی را در مخازن آب نگهداری میکردند.
ماهی ها پس از کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند. آنها خسته و بی رمق ، اما زنده بودند.
متاسفانه ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند.
زیرا ماهیها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند.
باز ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند. پس شرکتهای ماهیگیری بگونه ای باید این مسئله را حل میکردند.
آنها چطور می توانستند ماهی تازه بکیرند؟
اگر شما مشاور صنایع ماهیگیری بودید ، چه پیشنهادی می دادید؟
پول زیاد
به محض اینکه شما به اهدافتان می رسید مثلا (( یافتن یک همراه فوق العاده خوب ، تاسیس یک شرکت موفق ، پرداخت بدهی هایتان یا هر چیز دیگر ))
ممکن است شور و احساساتتان را از دست بدهید و دیگر به سخت کار کردن تمایل نداشته باشید ، لذا سست می شوید.
شما همین موضوع را در مورد برندگان بخت آزمائی که پولشان را به راحتی از دست می دهند، کسانی که ثروت زیادی برایشان به ارث می رسد و هرگز موفق نمی شوند وملاکین و اجاره داران خسته ای که تسلیم مواد مخدر شده اند، شنیده و تجربه کرده اید.
این مسئله را رون هوبارد در اوایل سالهای ۱۹۵۰دریافت:
" بشر تنها در مواجهه با محیط چالش انگیز به صورت غریبی پیشرفت می کند "
منافع و مزیتهای رقابت
- شما هر چه با هوش تر ، مصرتر و با کفایت تر باشید از حل یک مسئله بیشتر لذت می برید .
- اگر به اندازه کافی مبارزه کنید و اگر به طور پیوسته در چالشها پیروز شوید ، خوشبخت و خوشحال خواهید بود.
چطور ژاپنی ها ماهیها را تازه نگه میدارند؟
برای نگه داشتن ماهی تازه شرکتهای ماهیگیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی در قایقها استفاده می کنند اما حالا آنها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می اندازند.
کوسه جندتائی ماهی میخورد اما بیشتر ماهیها با وضعیتی بسیار سرزنده به مقصد میرسند. زیرا ماهیها تلاش کردند.
توصیه :
به جای دوری جستن از مشکلات به میان آنها شیرجه بزنید .
- از بازی لذت ببرید.
- اگر مشکلات و تلاشهایتان بیش از حد بزرگ و بیشمار هستند تسلیم نشوید ، ضعف شما را خسته می کند به جای آن مشکل را تشخیص دهید .
- عزم بیشتر و دانش بیشتر داشته و کمک بیشتری دریافت کنید .
" اگر به اهدافتان دست یافتید ، اهداف بزرگتری را برای خود تعیین کنید "
- زمانی که نیازهای خود و خانواده تان را برطرف کردید برای حل اهداف گروه ، جامعه و حتی نوع بشر اقدام کنید .
- پس از کسب موفقیت آرام نگیرید ، شما مهارتهایی را دارید که می توانید با آن تغییرات و تفاوتهایی را در دنیا ایجاد کنید .
" در مخزن زندگیتان کوسه ای بیندازید و ببینید که واقعاْ چقدر می توانید دورتر بروید "
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري
سلام به شما سروران عزیز
این روزها مشغله کاری این اجازه وفرصت را به من نداده که کمی برایتان مطالبی حداقل بنگارم .
انشاءا.. در فروردین ماه ۸۶ خدمت میرسم .
به استقبال سالی نکو میرویم با آرزوی سلامت تن وروان شما عزیزان
نوبهارست .......
پایدار بمانید
آنان که علی را خدای خویش میدانند
کفرش به کنار، عجب خدایی دارند.

عید غدیر عید ولایت علی(ع) بر شما مبارک
یا علی مددی


